اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نباشم گر دراین محفل چه غم ، دیوانه ای کمتر

خوش آنروزی زِ خاطرها روم ، افسانه ای کمتر

 

بگو برق بلاخیزی بسوزد خرمن عمرم

بگرد شمع هستی بی خبر پروانه ای کمتر

 

توای تیر ِقضا صیدی ز من بهتر کجا جوئی ؟

نوائی کم ، غمی کم ، نالهء مستانه ای کمتر

 

زجمع خود برانیدم ، که همدردی نمی بینم

میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر

 

توای سقف کبود آسمان برسر خرابم شو 

پرستوئی نهان ، درتیر کوب خانه ای کمتر

 

چه حاصل زینهمه شور و نوای عاشقی ای دل

نداری تاب مستی جان من ، پیمانه ای کمتر

 

چو مستی بخش گفتاری ندارم دم فرو بستم

سبو بشکسته ای ، در گوشه ای کمتر

 

 

 

 

یه شبه غرغرنامه :

 

 

تو کز نجابت صدها بهار لبریزی

چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی؟ !
ببین سراغ مرا هیچ کس نمی گیرد

مگر که نیمه شبی ، غصه ای، غمی ، چیزی

 

 

این وبلاگ من نیست ، من مال این وبلاگم  ، من محمد اسماعیل زاده ملقب به بوتیمار ، خودم رو تبدیل به چارچوبی کردم که همه ازم انتظار شعر دارن ، هیچ کس توقع  نداره روزی این وبلاگ به روز بشه با حرفهای من ، نوشته های من، ترس های من و علاقه های من و  . . . 

 

 متشکرم از کسانی که بهم کمک کردند تا تبدیل به یک چارچوب بشم ، به یه موجودی که فقط چیزهایی رو بگه که اونا دوست دارن  ! کسانی که هر وقت خواستم حرف بزنم جلومو خواسته و نا خواسته گرفتند، ولی دیگه امشب طاقت نیاوردم، در همین لحظه دارم می بینم که چند توده ابر پرفشار از چند سمت دارن به سمت من هجوم میارن تا لیوان نیمه پرم رو  . . .

 

 

اونقدر مجبور به سکوتم کردند که الان وقتی فکر می کنم ،دارم منفجر میشم ، چرا خودشون هیچ وقت نسخه هایی رو که برای من پیچیدن استفاده نمی کنن ؟

 شاید مصداق همون ضرب المثل هست که میگه : مرگ حقه ولی برای همسایه ! ! !

 

خیلی حرف دارم ولی همین چند خط رو اونقدر بی سروته نوشتم که خودم نفهمید چی شد، اونقدر هم از مرورش بدم میاد که حوصله  ندارم ویرایشش کنم و تعدیلش کنم که به گوشه قبای کسی بر نخوره ، یا اصلاحش کنم که ساحت مقدس کسی زیر سوال نره ، خودتون ببخشید.

 

آخرین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که مقصر همه چیزهایی که بالا گفتم خودم هستم، و از از طرف خودم و بوتیما ر و محمد اسماعیل زاده  از همه معذرت می خواهم.

باز هم میگم من مقصرم من ! ! !

 

 

 

 

 

 

 

بال مرغان مهاجر

از خیال آبی دریا نوردان

سنگین می رفت

تا پلک بادبان

چشم ساحل را

دور دید 

موسی طیّبی - قائمشهر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به خشکی ِ کویری

بطرا وت باران

ایل را که قدم میزنی

عشق

سایه میزند برسیاه چادرهای مجرد

هنگام که یله میشوی لابلای کوچ

در غمگین ترین غروب

تنهائیش را مینوازد عاشقترین کولیها

دختر کویر

دختر گندمکون خواستن

تنهائیت را

به که زمزمه میکنی

 

 

محمدحسین مومنی - ساری

 

 

 

 

 

 

به غریب خراسان و قرابتم با ایشان

 

 

 

زمان در نوسان می نشست و بر می خاست

خدابه کفر و گمان می نشست و بر می خاست

پیاله پشت دقیقه پیاله در پی مرگ

به دست مست جهان می نشست و برمی خاست

 

انار تلخ روان شد پیاله را پر کرد

پیاله روی دهان می نشست و برمی خاست

میان هاله ای از ابرهای ناآرام

به گریه ، ماه جوان می نشست و بر می خاست

 

انار تلخ ، خودش دید روی لبهایش

پیاله هم نگران می نشست و بر می خاست

انار تلخ چنین م یگداخت می سوزاند

وجود رد چنان می نشست و بر م یخاست

 

و مرد ریخت به کوچه و کوچه دید که او

شبیه آب روان می نشست وبر می خاست

به کوچه های خراسان و غربتش از درد

میان رهگذران می نشست و بر می خاست

 

 

 

 

 

سید محمدعلی رضا زاده – فریدونکنار

 

 

 

 

 

 

/ 40 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انتظار..انتظار....

و عما شهرایی که انتخاب کردی اقلب زیبا بودن.........علالخصوصنش غرغرنامه.....قدر زرديه پاييزيشو بدون.....کم چيزی نيستا...................

انتظار..انتظار....

زمانی که دست زندگی سنگين و شب بی ترانه است.هنگام عشق و اعتماد است...و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه..انگاه که به همه عشق ميورزيم و اعتماد داريم...انگاه همه چيز سبک تر می شود و ترانه ها از ميان تاريکی بر می خيزند........

انتظار..انتظار....

چرا در سايت بوتيمار بعضی از شعرهارو حذف کردی؟..............................مثلا شعرهای اقای سيامک بهرام پرور رو....................................لطفا چيزی حذف نکن................فقط اضافه کن.................

انتظار..انتظار....

بوتيمار..به خاطر همه چيز.....شعرهای قشنگ وبلاگت.....قرقرات........سايت بوتيمار.......محبتهای بی دريغت.. و............................... .................... ............. ......... ........... ...................متشکرم و خسته نباشی...........

zahra

سلام ... شعرات خیلی قشنگ بود... ولی چرا انقدر خودت بهم ریخته ای...

حميدرضا

سلام ، اينجا همان جائيكه كه آدم رو لينك مي كنند؟!

.......mojtaba.....`

محبوب من آرامش پاييز مال تو اين روزهاي خوب و شور انگيز مال تو يک لحظه زيبايي ديدارت از آن من دنيايي ازعشق و غزل لبريز مال تو سلام . من اومدم باز..………‌بروز کردم خوشحال ميشم اسم و نظر قشنگتو تو وبلاگم …..يکي لبهاش توي خوابم غرق خنده اس يکي چشماش توي خوابم خيس خيسه

لیلا

سلام محمد ... چند بار اومدم گفتم خودت چی؟ چرا از بوتيمار حرف نمی زنی .... نگفتی نگفتی تا تا اينکه .......... هيچی حالا هم چيزی نشده /// ببين بعد از اين هر جوری دوست داری زندگی کن اينو واقعا دارم می گم دوستانه ... هر جور دوست داری تا بعد حس نکنی که بازيچه بودی ... به اميد ديدارت و موفقيتت ... پناهگاه درب و داغون ما هم بيا.

بوتیمار

لطفا کسی که بدون اسم کامنت ميزاره خودش رو معرفی کنه.......ممنون ميشم

hana

سلام...من از سفر امدم...نه مثل يک قهرمان...نه مثل يه ادمی که تلاش کرد تا بالاخره به هدف و خواسته دورش رسيد...من امدم مثل خودم ساده ساده...بعد از اينکه دو ماه رفتم و ده تا کشو اروپايی روگشتم و ادمها وبناهاوپرنده ها را ديدم.خب حالا ميخوام از خا طراتم بنويسم.۲۰۰۰تاهم عکس گرفتم منتظر نظرات خوبت هستم..حنانه