حسین تقلیلی - بهشهر

پرواز در توان ِ پر ِ هر پرنده نیست ! ! !

  وقتی دوباره رفت سرِ بیت ِ آخرش،
تابوت شد تمام غزل در برابرش

شاعر دهان گشود وصیت کند ولی
تابوت بسته شد و غزل مرد درسرش

حتی کسی نگفت که غسلش دهید بعد،
حتی کسی نخواند نمازی به پیکرش

" یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
شاعر نشست مثل جسد توی دفترش

دستی بلند کرد و سرِ شعر را برید
یک بیت شعر پوچ آوانگارد زد سرش

یک بیت با ردیف Can I love you نوشت
آنقدر ابلهانه که کردند مسخرش

دست از جهان کشید و غزل خواند و پر گرفت
دستی به دفترش زد و با دستدیگرش،

روی درِ سفالی تابوت خود نوشت:
شاعر از ابتدای غزل مرد در پرش

شاعر در ابتدای غزل تیر خورده بود
دستی از ابتدای غزل کرد پرپرش...

حسین تقلیل شاعر جوان و خوش ذوق بهشهری  ، دانشجوی رشته مدیریت دولتی دانشگاه پیام نور بهشهر از جوانانی است که در آینده نام او را بیشتر خواهیم شنید.

دل داده بود به دست تو بانوی کاغذی

دل بود ، دل عزیز ، نه یک گوی کاغذی

شاید مهم نبود برایت مچاله شد

این هم مهم نبود ؟ تو هم توی کاغذی ! ! !

من دیده ام دروغ تو را جار می زنند

من دیده ام دروغ تو را روی کاغذی

گفتی غزل ، ترانه و دریا ، دروغ گو

دریا نمی روند دو تا قوی کاغذی

این چشم های لال به دردت نمی خورند

این چشم های خشک دو ابروی کاغذی

آدم شدی دوباره برایش غزل بخوان

او می دود به سوی تو ،  هرسوی کاغذی

حسین تقلیلی که پیشتر با غزلهای او در شاعرانه ها  اشنا بودیم ، بیشتر غزل کار است  ولی تجربه هایی ارزشمند و زیبا  در زمینه های سپید و ترانه را هم دارد :

گاهی تلخی ،گاهی شیرین، نٌنُر بزبز قندی
حالا که چشماتو دیدم ، داری پلکاتو می بندی ؟

«نازی ناز کن…» ولی بپا ! این روزا روزای وصله
دل آدم آهنی ها ، به دو تا بخیه وصله

زیر آفتاب ، پشت شیشه ، گر بگیرم می میرم من
آب بشه لحیم قلبم ، دستتو نمی گیرم من

یادته توی حراجی ، واسه من ترانه خوندی ؟
منو از اونا خریدی ، بین آدما نشوندی ؟

دل من یهو تپید و باورم شد که یه مَردم
یه کاری کن که بمونم …به مغازه برنگردم 

تازه این اول قصه ست ، تف به هر چی بخت شومه
آدم آهنی قصه ، دیگه روغنش تمومه

من می خوام پرنده باشم ، شونه تو می خوام ببینم
روی ماهتو ببوسم ، گل گیستو بچینم

هنوز اما خیلی زوده ، من هنوز خیلی ضعیفم
امشبو از کار نیافتم ، فردا دنیارو حریفم

می دونم چه ها کشیدی زیر بارونو نگفتی
هنوزم پای پیاده زیر بارون راه می افتی

جواب مردمو میدم ، دستاتو بذار تو دستم
دست من نبود عزیزم اگه قلبتو شکستم

دست تو له شدنی نیست! اینو هر زنی می فهمه ؟
حرف آدم آهنی رو آدم آهنی می فهمه 

واکن اخماتو ببینم توی اون چشات چی داری
چشامو بستم ببینم توی دستام چی می ذاری

گُلو دادی توی دستم … این یعنی موقع کوچ نیست
 ببین این بازی رو بردیم پوچه گُل بود ! گُله پوچ نیست ! ! ! 

«دایه دایه وقتِ …» صلحه !! کی میگه که وقت جنگه ؟
این روزا آشتی کنونِ سر و سینه با تفنگه

بیا زیر سایه من ! حرف گفتنی چی داری ؟
توی کیفت واسه قلب آدم آهنی چی داری ؟ !

دختر فضول قصه ! اینه دستام … خالی یا پر
حالا خوبیامو بنویس دیگه زشتیامو نشمر

این ترانه خط به خطش طعم بوسهء تو داره
شاعرم کن ! شاعرم کن ! با یه بوسه دوباره

«اگه چشمات میگه آره …» بزنیم به قلب جاده
فکر تنهاییتو کردم : من ترانه هام زیاده

خط زدم پنجره ها رو ، چونکه بیرون خبری نیست
وقتی تو توُی اتاقی ، احتیاج به هیچ دری نیست


لالا لا لا «گل سنگم… »! « لالا لا لا گل پونه. . . »
 
بوسه م تا قیامت روی گونه هات می مونهجای

نمی خوای پیشت بمونم ؟!… خُب میرم ! …هیچ گله ای نیست
ست …»!… عزیزم مسئله ای نیست«فاصله یه حرف ساده

اما هر موقع که داشتی غم و غصه خبرم کن
کن«خوابیدی بدون لالایی و قصه …» خبرم

«دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه …»
تو میری به سوی خورشید ، من میرم به سمت خونه

دستامو تو دیده بودی …زشتیامو می دونستی
عرضه داشتی می شکستی ! …می تونستی ... نتونستی

تن تو ملیله دوزی … آهنی بود دوتا دستم
من به رسم مهربونی دستای تو رو شکستم

هوا آروم میشه اینجا یه شبی با رفتن من
بگو هیچکی رو نگیرن ،نکشن ، با پیرهن من

اما هر موقع که داشتی غم وغصه خبرم کن
«خوابیدی بدون لالایی و قصه …»خبرم کن . . .

  حسین تقلیلی با نوشتن غزلهای حسی که بطور ملموس عنصر عاطفه را به غزلهایش تزریق می کند، کار خود را تا حدی از بقیه غزل کارها متمایز کرده است.

این عکس من است زیر پا افتاده
این عکس من است… عکس مردی ساده

با دوست سابقم گرفتم آن را
با دخنر عاشقی کنار جاده

مغرورترین دختر آبادی بود
آزادترین دختر یک آزاده . . .

شاعر شده بود تا خدایی بکند
می خواند فقط غزل سر سحاده

یکروز غروب خواهر ما شد و رفت
لعنت به چنین خواهر و خواهر زاده

عاشق شده بود …جاده ها می گفتند :
به مرد مسافری شده دلداده . . .

اینگونه خودش مسافر شعرش شد
اینگونه نشست در گلوی جاده

این گوشه عکس ، جاده را می بینید ؟
دلپیچه گرفته ! …هر دو را پس داده

حالا تو کنار جاده ظاهر شده ای
 هر چند شدی برای این آماده -

- تا عکس مرا کنار سنگم بزنی  
این عکس مرا که زیر پا افتاده -

بردار ! ولی کنارش این را بنویس :
 
این مرد خجالتی همون فرهاده)

از کوه به شهر آمد و رام نشد
هر دخترکی به او نزد قلاده . . . ) 



 این عکس من است … عکس مردی ساده
این عکس من است زیر پا افتاده

 

تقلیلی تازگی ها با توجه بیشتر به ساختار و فرم غزل دریچه ی تازه ای  را گشوده است و در راستای حرفه ای شدن گام بلندی را برداشته وتوانسته نامی برای خود دست و پا کند.

او با همه رفته بود … تنها آمد
یک لحظه فرار کرد …اما آمد !

باران به پرش نشست ، در آب افتاد
ماهی شد و تا کنار دریا آمد !

محکوم به مرگ شد به ساحل که رسید
پروانه شد و سراغ گلها آمد

تبعید شد و به حوض نقاشی رفت
گنجشک شد و دوباره او تا آمد -

پرواز کند ، درون چشمت افتاد !…
پلکی زدی و دوباره دنیا آمد !

/ 1 نظر / 24 بازدید
مجتبی

ترانه رو جدی نمیگیرم منتظر دیدن یک غزل با ردیف خون و اب هستیم و فنت غزلها رو بهتر و بزرگ کن مر۳۰۳۰۳۰۳۰۳۰