1388 بوم ؟‌ بوم !‌

 

 

 

 

 

 

ترس ، احساسی است که بشر دوست دارد آن را امتحان کند . البته به شرط آنکه در امنیت قرار داشته باشد .

 

 آلفرد هیچکاک

 

 

 

 

 

 

 

 

یادمه بچه که بودم

آسمون رنگین کمون داشت

بهترین لواشکا رو

بقال سرِ کوچه مون داشت

 

مش حسن بود و یه خروار

طالبی و هندوونه

لی لی و قایم موشک وای !

کی میره تا شب به خونه

 

جیغ مامانُ شنیدن

اما اعتنا نکردن

گوش به حرف هیش کسی جز

حرفای بابا نکردن

 

همسایه بهایی بودُ

بچه ها بازیش ندادن

سیلی خوردُ گریه کردُ

گوش به سمفونیش ندادن

 

علی کاوه چه اسمی

آدما روش می گذاشتن

از اون اسمای عجیبی

که رو جورج بوش می گذاشتن

 

خداجونم چی بگم من

کوچه رو کی از ما دزدید؟

کی تو سادگی ِ مردم

یه نموره دکُ پُز دید؟

 

این آپارتمان نشینی

خاطراتمونُ لِه کرد

دیگه کوچه مون کجا بود ؟

آسمونمونُ له کرد

 

لا به لای کوچه مونُ

آسمون خراش می کاشتن

سوپورُ بردن ُ فرداش

سطل بهداشتُ گذاشتن

 

نمکی نون خشکیا رو

لحاف ارزون دوزا رو

تو نمی فهمی چی میگم

بچه ی جنگیم  . . . شما رو  ؟ !

 

شما دردتون کجا بود ؟

پفکِ چی توز تموم شد؟

ما همه بچه گیامون

تو کتابا مهر و موم شد

 

ما کَپَر نشین و شومیم

کوچه موچه یک بهونَس

گور مون کجا؟ کفن کو؟

بهترین جا آسمونَس

 

 

کتایون بهرامی  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با یک دل پر امید رفتند ولی با یک دل کینه دار برمی گردند
دیروز سرقراربودند همه ؛ امشب همه بی قرار برمی گردند

 

رفتند تفنگ را زمین بگذارند ؛ رفتند که گل به سینه هاشان بزنند
با این همهخون که روی پیراهن هاست ، مردم همه از بهار برمی گردند

 

یک طایفه تا آخر دنیا رفتند ؛ یک طایفه دل به صندلی ها بستند
آنها که نرفتندپشیمان نشدند ؛ آنها سر میز کار برمی گردند

 

بیداری این قوم چه معنی دارد ، وقتی که جهان از آن دقیانوس است
تاریخ اگردوباره نکرار شود، اصحاب قلم به غار برمی گردند

 

این خاک کمین گاه کمانداران است ، مردان همیشگی ؛ نه آنهایی که
با چرخشروزگار بر می خیزند ؛ با چرخش روزگار برمی گردند

 

فرق است میان رفتن و رانده شدن ؛ فرق است میان مردن و کشته شدن
یک طایفه باتفنگشان می میرند ، یک طایفه با شعار برمی گردند ...

 

 

 

 

 *    *    *    *    *

 

 

 

گاهی تلخی ،گاهی شیرین، نٌنُر بزبز قندی
حالا که چشماتو دیدم ، داری پلکاتو می بندی ؟

 

«نازی ناز کن…» ولی بپا ! این روزا روزای وصله
دل آدم آهنی ها ، به دو تا بخیه وصله

 

زیر آفتاب ، پشتِ شیشه ، گُر بگیرم می میرم من
آب بشه لحیم قلبم ، دستتو نمی گیرم من

 

یادته توی حراجی ، واسه من ترانه خوندی ؟
منو از اونا خریدی ، بین آدما نشوندی ؟

 

دل من یهو تپید و باورم شد که یه مَردم
یه کاری کن که بمونم …به مغازه برنگردم 


تازه این اول قصه ست ، تف به هر چی بخت شومه
آدم آهنی قصه ، دیگه روغنش تمومه

 

من می خوام پرنده باشم ، شونه تو می خوام ببینم
روی ماهتو ببوسم ، گل گیستو بچینم

/ 40 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترتیزک

سلام بزرگ وار با نقد کتاب پاریس در رنو علی عبدالرضایی به روزم ومنتظر.

بانک فراخوان

سلام. پس از تعطيلي خودخواسته ي وبلاگ فراخوان هاي ادبي با احترام به اغازگران اين راه(تازه هاي ادبي و فراخوان هاي ادبي) وبلاگ بانک فراخوان با هدف اطلاع رساني در زمينه ي برگزاري فراخوان هاي ادبي اغاز به كار كرد

ناوال

درود برادر بارها سعی کردم تماس بگیرم خاموش بودی. شرمنده گی گرچه چیزی رو حل نمیکنه اما بیشتر از اون دوست دارم ببینمت. هیچکاکتیم داداش شادوبامزی

...

دلم گرفته از این هیچ های خیلی پوچ . . . بهترین ها را برایت ارزو میکنم دوست من متاسف شدم.... شاد باشید وپایدار

قناری

سلام...می بینمت

azade

سلام. منو یادت میاد؟ امروز خیلی عجیب بود. بعد از یه عمر وبلاگمو باز کردم دیدم همه چیز چقدر غریب بودو من چقدر اون آدم نبودم. نفسم گرفت. دیدم این عمر بوده که عینهو برفی که وسط تابستون بباره به چشم هم زدنی بخار شده و رفته. بعد اولین جایی که اومدم اینجا بود دیدم همه چی چقدر زندست ومن چقدر مردم! ولی بازم خواستم تو مرگم بمونم نمیدونم چرا! این دور و برها چه خبر؟ هنوزم همه چی همونقدر که بود هست؟ خوب وبد؟

azade

راستی این نوشته رو تو نظرات نزار حذفش کن. مرسی

شعر ایلام

سلام دوست عزیز ... تقریبن همیشه می خوانمت ... هروقت به روزی هرچند نمی دانم اصلن منو یادت هست یا نه! شعر ایلام به روز شد و منتظر حضور شماست اسمش مبارک نصیری است ، متولد سال 4/6/1331 شغلش دبیر بازنشسته آموزش پرورش ، در رشته ادبیات فارسی است، از کودکی به شعر علاقه داشته ، قرآن را به گویش محلی ترجمه کرده است ، و در حال حاضر دارد روی فرهنگ زبان فیلی در منطقه آبدانان فعالیت می کند ، 2 سال است که در این زمینه کار کرده و احتمالن 2 سال دیگر کارش تمام می شود وقتی درختی می میرد سایه اش کجا می رود دو پردنده روی شاخه ای بعد ها از هم می پرسند !