دوره ی دوم . شماره 2

 

این شماره با کمی تاخیر به مناسبت 8 مارچ تقدیم می شود به تمامی شیرزنان ایران زمین که با تمامی نابراری ها پیشاپیش مردان برای آزادی  مبارزه می کنند .  

 

 

 

نه به حجاب اجباری


جمهوری اسلامی از آغاز پیروزی‌اش، اندک اندک گستره‌ی سیطره‌ی خود را بر تمامی شئونات زندگی ِ فردی و اجتماعی شهروندان ایرانی اعمال کرده است.
حق انتخاب سبْک زندگی و از جمله انتخاب آزادانه‌ی نوع و شکل پوشش هیچ‌گاه از این سلطه مصون نمانده است؛ و در این میان زنان و دختران متحمل ظلمی مضاعف شده‌اند.
حجاب اجباری و اعمال آن توسط حاکمیت، زنان را از حقوق حقّه‌ی خود محروم ساخت. حکومت با صرف هزینه‌های مادی و معنوی بسیار و نشاندن داروغه‌های سیّار بر کوی و برزن راه بر زن بست و با بزن و ببند تلاش کرد تا آن‌ها یا خود را بر اساس موازین و معیارهای تنگ و کور نظام هماهنگ کنند و یا طعم تلخ محرومیت و آزار را بچشند. در این میان هر چند حکومت هم‌واره با پایداری و نافرمانی ِ زنان ایران مواجه بوده است اما تجربه نیاندوخته است و هر ساله با آغاز فصل گرما بیش از پیش بر سختگیری‌های بی منطق خود افزوده است.
گروه "دانشجویان و دانش‌اموختگان لیبرال دانشگاه‌های ایران" در اعتراض به حجاب اجباری و تاکید بر انتخاب آزادانه‌ی نوع پوشش اقدام به راه‌اندازی کمپین "نه به حجاب اجباری" کرده است که در این میان دست هم‌کاری و هم‌یاری همه‌ی گروه‌ها و اشخاص را به گرمی می‌فشارد.

 

 

 

 

 

 

فرزانه پروین . فریدون کنار

فرزانه پروین . بابلسر

 

فضای دنجِ این کافه

منو یاد تو میندازه

جای خالیت تلخ ،اما

هنوزم خاطره سازه

 

کنار پنجره بازم

نشستم یاد اون روزا

یه دنیا خاطره دارم

ازت،هر گوشه ی اینجا

 

عجب بارونی میباره

چقد امروز دلگیره

همه از من فراری ان

غم من سخت واگیره

 

همون موزیک تکراری

تمام کافه غم داره

بوی سیگار و عطرت رو

فضای کافه کم داره

 

چقد سخته که با وهمت

توی این کافه گم باشم

میخوام توی خودت گم شم

بذار توی دلت جا شم

 

میخوام تو کافه ی قلبت

یه جای دنج بنشینم

به لبخند تو مهمون شم

به رویایی که میبینم

 

بذار از قهوه ی حرفات

دوباره تلخ شه کامم

میخوام بیخواب شم از تو

بذار بی تاب شیم با هم

 

فرزانه پروین . بابلسر

 

 

 

 

 

 

زبیده حسینی

زبیده حسینی  . نوشهر


به تاریکی تو بستگی داشت
تیری که رها شده بود
برای روزی که مبادا از دهان ریخته بودی ، پنهانش کرده بودم در آستین
روایت اول ، شبیه قصه ای نبود که از بود ِ نفس های تو بی هوا بنویسم
هر چه مانده همین است / که باز دارم از هوای تو دم می زنم :
آن که رفته / کلاغ بی خانه ای ست که سیاه چشمهایم را / سوغات برده ، // ( چشم سفید محله ات باشم ؟)
بگیران به این همه انگشت
که هی لای ِ لای لای لیلای تو وول می خورند
من که از همان اول ، مجنون سرکوچه بودم و زنجیر را به مچ راستم بسته بودم
مبادا چپ نگاهم کنی
می افتم از این نردبان / می افتم و هر بار یک نبض ِ زخم خورده می کشی از اضلاع بیرون
یک تب بمیر بر این تخت خواب
که من / برای آن که مرده بود / عرق سرد پیشانی ام را به بخت سیاه ماهی ِ کوچکی گره زده ام
( اسفند و این همه هذیان ؟!! )
بیا که تخت بمیریم و تب را / تا پای تاب مرتب کنیم
ما سال پیش رو ایم
تازه فهمیده ایم باید قبیله ای درد بکشیم
شاید پاشویه مان کنند اجتماع ِ مردمکان سخت / بی مردمان ِسقف

 

زبیده حسینی  . نوشهر 

 

 

 

 

 

 

 lمنیره امیری

 منیره امیری  . بابل


مثل یک زن پا به ماه عشق نامشروع، مثل مردی شهوتی در تنگنای زن
مثل من که خسته ام از «دوستت دارم»، مثل تو که فکر می کردی فقط به تن

مثل کودک حسرت یک لحظه آسایش، حسرت آغوش خالی از هوس بودم
مثل بابا: مهربان، آغوش گرمت باز، مثل یک بابا ولی آلوده، تر دامن!

یک تضاد از شرم و بی شرمی درونت بود، آدمی از جنس حیوان ها ولی ناطق
مثل دنیا پوچ و خالی غرق بی رحمی، مثل تو دنیا پر از بی زندگی مردن

شهر تکرار هیاهوهای مردم بود، شهر تکرار نفس تنگی، تن آسایی
حلقه ی دار من اما بین بازوهات، در من ایمانی به کفر آمیخته روشن

اجتماع مهمل اندیشه ها بودیم، از هگل از مارکس از نیچه و از مذهب
کار من هی باختن هی باختن با تو،کار تو هی بردن اما بی هدف بردن

هردومان دربند نامشروعی این حمل، مادر احساس و بابای هماغوشی
من به فکر کودک احساس خود اما ، تو به فکر عشق را سقط جنین کردن!

عاقبت هم می بری این رشته را آخر، نطفه دردم که می پیچم به خود اما
تن به تو دادم که تنها فکر تن باشی؟ شرم بادت، شرم بادت، شرم باد از من

 

*       *       *       *        *   

  • در غم عشق تو تنها نه پرم می سوزد
    به خدا از نوک پا تا به سرم می سوزد
    پدر تجربه ام بسکه خیانت دیدم
    به تو که می رسم اما پدرم می سوزد
    بی ثمر نیست تلاشم ولی از مکر رقیب
    شده ام مثل درخت و ثمرم می سوزد
    لعن و نفرین که ندارد به دل من اثری
    نام تو برده کسی که جگرم می سوزد
    از غم دوری تو خلق شده دوزخ من
    من خدا گشتم و دارد بشرم می سوزد
    خبر مرگ مرا جز تو همه شهر شنید
    هم جسد، هم کفن و هم خبرم می سوزد
    دفتر شعر مرا با گل تر خاک کنید
    یاد تو کردم و دارد اثرم می سوزد

 

 منیره امیری  . بابل

 

 

 

 

 

 

 

 

زهره پروین . فریدون کنار

زهره پروین  . بابلسر

 

کنج تاریک یک کمد گیجم 

بغض را قورت می دهم با درد

و فقط فکر می کنم به خُ دا 

در جهان زنانه ی بی مرد!

 

عشق یک اتفاق غمناک ست

گیج خوردن به کوچه ای بن بست

توی تعبیر خوا ب های فروید 

پنجره یک نماد جنسی است!

 

توی مغزم دو نیمه از لیوان

جبر بین دو چیز نا مأنوس

این زن از ارتفاع می ترسد

از پریدن به عمق یک کابوس

 

در سرم التماس کرکس ها

در تنم چند قرص قلابی

با صدایت به مرگ می بازم

زهره!خوبی؟ چقدر می خوابی؟!

 

زهره پروین  . بابلسر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گلناز آیتی

سیده گلناز فندرسکی آیتی . نوشهر



باید بزرگ شد


وقتی دوست داشتن

درد کوچکی ست

باید بزرگ شد

دارم از اتفاق کوچکی

بزرگ می شوم

وابعادم

چرخ خورده لا به لای

هرچه نباید

مثل این خطوط

بابا همیشه می نویسد

بزرگ شو

این نوشتن ها نان ندارد !

دارم از چشم هایم گشاد می شوم

دنیا گشاد تراز قصه های شبانه بود

بی هیچ خوابی

بیدار...می شوم!

 

*        *        *         *       *

                   

 

 

چهار ستون


قدم

که

به اندازه ی

الان تو بود

فکر می کردم

زمین٬ گرد 

نیست !

مکعبی ست

که به هر گوشه اش

تکیه می کنی !

چشم که باز می کنی

می نشینی

لابه لای نیم دایره ای

که کودکی های کسی را

مکعب

ببینی !

که کودکی هایش را

مکعب

ببیند !

گول این چهار ستون را که می خوری

سرزمین عجایبت ٬

عجیب ٬

می شود ...

و گالیله گرد

می شود

دور سرت

تا چشم بسته ای

با رو یای آقا پلیس

بخواب

امن و امان است !

بی هیچ 

چرخشی !

و گوسفند ها

یکی یکی

رد می شوند ...

یک ...

دو...

....

من چراغ را

خاموش

می کنم . 


                   سیده گلناز فندرسکی آیتی . نوشهر

 

 

 

 

 

 

کتایون بهرامی

 

 کتایون بهرامی . بابل ( کرج)

 

 


تو تعهدی ندادی کار دنیا بی حسابه

اون قولایی که تو دادی واسه ما همه سرابه

کاردنیا بی حسابه واسه ادما سه سوته

تا میای یه کم بجنبی تهمتاس که پیشه روته

پیش روت اره عزیزم پشت سر دیگه ور افتاد

همه ناجی هارو بردن سهم ما گوش کر افتاد

آی پرنده مهاجر گل بارون زده من

یاور همیشه مومن همه امید یک زن

یه کاری واسه ماها کن پاشو کفشاتو به پا کن

آقاجون دیر میشه یک وقت بیاغوغایی بپا کن

شمشیرت نگاه سردت به چشای تنگ اونا

که بیان به پات بیوفتن از پیرا تا به جوونا

اما نه سودی نداره همه کاراشونو کردن

حالا دنباله یه راهی واسه فرار میگردن

اما اون خدای خوبی همیشه همینو گفته

اونی که عهدی می بنده یاکه گردنش کلفته

پیشه تو قده یه برگه پیشه تو راضی به مرگه

اگه فکر کنه که اتیش پیشه تو سرده تگرگه

خداجون اسمونا ورد این همه زبونا

دستامون خالیه خالی رحمی کن جان همونا

همونا که پرکشیدن کاشکی امروزو می دیدن

اگر امروزو می دیدن خداجون پر می کشیدن؟

 

کتایون بهرامی . بابل ( کرج)


 

 

 

 

 

 


یک جفت چشم قهوه‌ای ـ تاریکِ مبهم داشت

از مرد‌ بودن هم فقط سیگار را کم داشت

می‌خواست معمولی‌ترین کار خدا باشد

می‌خواست من باشم، تو باشی، پیش ما باشد

می‌خواست برگردد، ولی قانون مزاحم بود

(باید رعایت می‌شد آن حکمی که دائم بود)

پرونده‌اش خون داشت، دعواهای بومی داشت

پرونده‌اش تشویش اذهان عمومی داشت

هر شب کنار بالشش تا صبح سر می‌شد

پرونده‌اش هرروز هی پرونده‌تر می‌شد


 

می‌خواستم مثل خودِ یک‌دنده‌اش باشم

می‌خواستم تنها زنِ پرونده‌اش باشم

می‌خواستم باور کند اهل خطر هستم

با عشق در خیلی مسائل هم‌نظر هستم

می‌خواستم باور کند بالا و پستم را

می‌خواستم گردن بگیرد هر دو دستم را


 
تسبیح چرخاندم... خدا هم سمت من باشد

یک بار در عمرش، فقط یک بار زن باشد

تسبیح چرخاندم، ولی فالم مزخرف بود:

تصویر یک ماهی تهِ دریاچه‌ی کف بود

ماهی نمی‌فهمید، کف هی داشت خون می‌شد

کلّا" تمام سرنوشتش سرنگون می‌شد

ماهی نمی‌فهمید، کوچک بود، ماهی بود

اصلا" تمام فکرهایش اشتباهی بود

 


یک جفت چشم قهوه‌ای ـ تاریک را بستی

باور نکردم نیستی، باور کنم هستی؟

 

رقیه خدابنده اویلی . نوشهر 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 نرگس نیازی  . نور

نرگس نیازی  . نور

 

چشمهایم را باز می کنم

عطر سفر پاشیده بر رختخوابم

تکه های خوابم راجمع می کنم

از لای ملافه ام

زیر بالشمl

از چین های پیراهن سپید خوابم

و قطعه قطعه

کنار هم می چینم

دستهایت را

که جدا می شوند از دستهایم

سایه تنهایی خود را

بر سکوی ایستگاه

بند کفشهایت

که محکمتر از همیشه بسته ای!

قطاری که پشت نگاهم غرق می شود

و ریلهایی محکوم به خواب ابدی.

چشمهایت را گم کرده ام

نمی دانم

با سوت قطار

گریستند!

یا خندیدند!

برمی خیزم

خاک استگاه را

از پیراهن خوابم می تکانم

صندل هایم را می پوشم

و جلوی آیینه می ایستم.

......

آه ه ه ه!

چشمهایت

در موهایم

جا مانده بود

 

نرگس نیازی . نور 

 

 

 

 

 

مریم احمدی . ساری

مریم احمدی . ساری

 

 
تو مرا دور زده ای یا زمان دور من چرخیده است
که اینچنین از استوای چشمانت،
دور ایستاده ام؟!
تمام این دریاها را هم دور بزنی،
یکجای کار می لنگد؛
بی آنکه من در بن بستی خیس،
چهل و هشت بار زنگ خانه را بزنم،
و تو در من بریزی،
یا من در تو 
دریا شوم...

 

مریم احمدی . ساری

 

 

 

 

botimar@gmail.com 

محمد اسماعیل زاده   : facebook

 

 

 

 

/ 10 نظر / 9 بازدید
reza

ممنون اقای بوتیمار . به جز معرفی شعر کار نقد رو قرار بدید . دوست دارم به روزهای قدیم ببرید مارو . خوبه که اومدید دوباره

محمد تقوی

با سلام! عید نوروز مبارک! امیدوارم موفق باشی. با دو کار به روزم.

فرزانه باقری

ممنون از شما و شاعران عزیز

یوسف خورشیدی

سلام جناب بوتیمار با دو تا غزل بروزم:(اهل بابلم) من شانه هایت را کم آوردم مهم نیست جای سرت این روز ها دیوار عشق ست (لینک یادتون نره: http://usefekhorshidi.blogfa.com

حمید نازلی

آدمم من حوایم من عصیان زده ای سرگردانِ کهکشان از خوندن مطالب وبلاگتون لذت بردم. ممنون

محمد تقوی

با سلام! کجایی آقا؟ می خواستی مرتب به روز کنی؟ با یک غزل و یک کار آزاد و چند تا مطلب دیگه به روزم. منتظرت هستم.

فاطمه رحمانی

سلام تازه بوتیمارو پیدا کردم وخوشحالم موفق باشید[گل]

صادق

از خدا بترسین:)

صادق اسماعیل نیا

[عینک]Like..........Big Like چقد شاعر دورو برمونه و ما دهه هفتادیا نمیدونستیم... به به...((LIKE))