پیش باز خزان :

 

 

 

 

 

 

با یک ترانه و یک غزل از کتی عزیزم شروع می کنم  :

 

 

 

اونو پیدا می کنم که

نگران حال من . . . یا

از تو خونه بره بیرون

با غــــریبه یا که حتا

 

توی جمعتون غریبم

توی شهرتون دیوونه

با چه ذوقی اومدم وای

وای از این دورو زمونه

 

قربون صدات برم من

به هوای تو من اینجام

گوششون کر رو چشاته

قدم هردوتا پاهام

 

وقتی اس ام اس می دادی

با چه ذوقی می پریدم

گوشی زیر بالشم بود

شبا وقتی می خوابیدم

 

یه سال و چند روزی میشه

دریا نزدیک چشامه

چشم من هر روز هفته

دنبال مامان بابامه

 

حرفای غربت و گفتن

دیگه تکراریه اما

نمی دونی که چه سخته

با غریبه بشی اشنا

 

با الفبایی که وقتی

واسه ذهن تو غریبه

تومی گی : زبون این جاس

واسه تو خیلی عجیبه ؟

 

گور بابای الفبا

یه گوشه تو خونه دارم

که سرم رو وقت گریه

روی دیوارش بزارم

 

تورو پیدا می کنم که

توی نت داری می گردی

واسه من کامنت میزاری

بی خیال هرچی دردی

 

یه روزی میاد که باهم

می زنیم اونور دریا

سرتونو درد نیارم

گور بابای الفبا

 

 

 

 

 

و این  کار مناسبتی که توی همایش آخرین منجی شرکت کرد، جز آثار برگزیده هم شد  ولی اطلاع رسانی جالب دوستان باعث شد خودمون هم نفهمیم :

 

 

آقا بیا تا شعر مرده جان بگیرد

در آسمانِ بیت ها باران بگیرد

 

از در بیا تا پیکر بی روح خانه

بوی لطیف و تازه ی مهمان بگیرد

 

ای کاش می شد با حضور مهربانت

در ماندگی های دلم سامان بگیرد

 

اصلن نمی خواهم که ذهن  کوچکم را

تکرار بی معنای آب و نان بگیرد

 

من بال می خواهم که خاکستر نشینی

بایست در عصر شما پایان بگیرد

 

هرچند جسمم لایق زنده شدن نیست

اما بیا تا شعر مرده جان بگیرد

 

 

 

 

 

 

نمی دونم این شعر از کیه ولی ارزش یک بار خوندن رو داره ( هرچند دوره ی این نوع کارها گذشته ):

 

 

چه کسی می گوید که گرانی این جاست؟

دوره ی ارزانی ست

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزان تر

ابرو قیمت یک تکه ی نان

و چه تخفیف ِ بزرگی خورده ست

قیمت هر انسان .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنِ تبدار ِتورُ

سینه ی سردِ سینا

با سرخوشی جیب های چارقش

هارون

از بارگاه  فرعون  بازمی گردد.

پیغام ِقبس

نوکِ زبانش

باد میکند      رویای نیل

اینجا عصایی گم شده است

موسی را

 به شبانی

 گله ی سامری می برند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راهی ندارد

چقدر میتواند  طاقت را

بر لبه ی این صخره ی صعب

                         پا فشارد

وقتی مرگ

        در آن ارتفاع ِعمیق 

 دهان گشاد  دارد

        راهی نماندست 

یا باید زخم را

بر دیواره ی محال جریان دهد

و بمیرد

و یا بماند تا بمیرد

یا آنکه بپرد و بمیرد

و گرنه این تصویر

درتخمِ هزار سنگ می شکند .

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 56 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام قریشی

سلام بر بوتیمار مازندران با زحمتای ما................... شرمنده به خدا جبران کنم........... عیدت مبارک[گل]

الهام قریشی

سلام هم نفس روزهای پاییزی حتی یلدا هم به خورشید میرسد یلدات مبارک گیس گلابتون شاید دخترخوانده خورشید شد مواظب خودت و کتی باش ازهمه خوبی هاتون ممنون

کتی بهرامی.همسر

ممنون بابت کامنتای زیبات...غریب اشنای من...

مهدی

دیووووووووونه ام .....کرج و تهرا و هر جایی که باشی...بوتیماری...و من هنوز همون بدقول غر رو.....

الهام

وحی نازل شدهو حضرت جرجیس منم عقل من نطفه شیطان زن ابلیس منم النکاح والسنتی سفره پراز چشم حسود خطبه عشق منو وسوسه جاری شده بود عاشقان سیب به روی سر من سابیدند 40 کلاغ امده بر روی تنم خوابیدتد سیب سابیدی و روی سر من کرم افتاد گوشتم پوستم و باور من کرم افتاد شیر مادر به گمانم که حرامم کردی سند خانه ابلیس به نامم کردی شیر مادر بدهیدم که درنده شوم سرکش و کولی و عصیان گر و جنگنده شوم شیر مادر بدهیدم که به ان معتادم زن ابلیسم و از هر دو جهان ازادم لب به لب کوره دوزخ پر سیب است ببین روی انگشت نچرخان بگذارم به زمین اقرا باسم به شب وسوسه وبانگ سکوت اقرا باسم به خدا بین دو دستان قنوت خسته است اتش دوزخ وامان میخواهد تن گلدسته این شهر اذان میخواهد دل لگد گشت و حج فقرا باطل شد ناخدا نوح بیا کشتی مان در گل شد کوش عیسا؟که یک شهر شفا میخواهد ازده مرده ولی کفر عصا میخواهد شهر کفر است که دی شیخ و چراغ امده است باغبان با تبر سرخ به باغ امده است بت شکن رفته و بتها همه دل تنگ شدند مردم شهر مجسمه ایی از سنگ شدند ما به خال لب بی خال گرفتار شدیم چشم بیمار که دیدیم همه هار شدیم

الهام

دل صد تکه ما پیرهن عثمان شد به گمانم همه شهر ابو سفیان شد گرگ درنده ایی از نطفه قابیل هستیم سنگ خوردیم که امروز ابابیل هستیم با لگدهای تو براب که طوفان نشود یوسف مصر دگگر یوسف کنعان نشود کشتی نوح به من خورد و طوفان شده است گفته بودند خزر عاشق عمان شده راست بسم الله نگویید که من جن شده ام عقل من نطفه شیطان شد و مومن شده ام سکه زر که نه نقره داغم بدهید زن ابلیس شدم تا که طلاقم بدهید تا طلاقم بدهی مهریه ام بغض شده کشتی عشق شکست و دیه ام بغض شده دیه این ابر پراز اشک به باران نرسید شب دراز است چون از بانگ خروسان ترسید گندم عشق که در قلب شما نان نشود

الهام

گندم عشق که در قلب شما نان نشود هرکه گفت اشهد ان که مسلمان نشود اشهدان به خودکار که بغضش ترکید اشهد ان به یک کاغذ بی خط سپید اشهد ان به دور هوست چرخیدم ربک السور و نفس با نفست چرخیدم ................ ............... صیغه باطل شده اما زن ابلیس سکوت وحی نازل شده و حضرت جرجیس سکوت

رضا پارسا

با دو خبر یکی موثق و دیگری غیر موثق!!! و یک غزل جدید به روز هستم...