+ بت شکن می آید ! ! !
تولد بزرگ پرچم دار صلح ، مسیح رو به همه ی صلح دوستان تبریک میگم .
باسلام.این روزها که در اکثر کشورهای جهان مردم فکر تازه کردن حال و هوای سال کهنه هستند کودکان غزه نه حالی دارند و نه هوایی.تنها چیزی که هست ترس عبور گلوله از بادبادک آرزوهاست.
گــویند که دوزخـــی بــود عاشــق و مســـت
قــولی ست خـــلاف ، دل در آن نتـــوان بست
گـر عاشــق و مـــی خــــواره به دوزخ باشـــد
فرداست ببینی که بهشت ، همچون کف دست
قدوم تومتواری است
وپرتگاه بهر سوی
برای آنکه بیائی
صدها هزارپل
به پرتگاه هر آن سوی نهاده ام
که تو راهی شوی
به این سوی قرن
برای آنکه بیائی
صدهاهزار راه
طلب نمای تو دردست
نهاده ام
که برآئی از قله این عصر
برای آنکه بیائی ..
ولیک قدوم تو متواری است
وصبح وظهر گذشته است
کجاست کاروان قدومت
که عصرسر زده سرد
برای خاطر این سرد آفتاب بیار
که عصر گرم شود
وتا کجای این قرن
به زیر تافتنت
کلام نرم شود
قدوم تو متواری است
وصبح وظهر گذشته است
برای آنکه بیائی...!
اسماعیل شاهرودی
گریخت ریخت به هم گله ای پلنگ زده
نشست پنجه به حلقومهای چنگ زده
نفس نفس که دویدند سرد افتادند
تمام بره جسدهای ونگ ونگ زده
هدف گرفته دم ماشه ها به آتش گرم
خشابهای جنون بوسه بر فشنگ زده
به سر زده تب سر نیزه ها دریده و مست
گرازهای قسم خورده دوش فنگ زده
تفنگ بازی جدی کودکانه ی شهر
صفیر فاجعه در گوش بنگ بنگ زده
و کور گرد هوا رفته آسمان خفه
که خیمه زد سنگین روی شهر جنگ زده
پیله ها خالی لانه ها بی گنجشک
چگونه برگ نگرید درخت سنگ زده
و کودکان ده ما چه ساده سرگرمند
به تیله بازی با پوکه های زنگ زده
و طوطیان قفس گیر درد می خندند
به نا قناری گنجشککان رنگ زده
* * * * *
مرا درگیر می بینم ، یکی با من در افتادست
تبِ آتش به روحِ مرده ی خاکستر افتادست
کدامینش منی آیا ؟ کدامینش تو ام سایه؟
دو تا دور از هم با هم ، که در یکدیگر افتادست
شب از چشم تو بیرون ، مرد من روئید بر دستت
و دیشب باخین لکه ای بر بستر افتادست
تو در من در کشید و . . . . مایوس
در خت یائسه من دیگر از بار و بر افتادست
چه کاری بود نیشش ، نیش من با تو چه کاری بود
تو بر من خورد ، زخمی بر زبان خنجر افتادست
به سمت ابتذال آسمان انگار روشن بود
که دیگر آفت پرواز در بال و پر افتادست
چه عکسی ردپای پنجه هایم روی صورت ماند
ببین زرد من از سرخ تو هم قرمز تر افتادست
ومن بین من و تو رای دادم ، حکم اجرا شد
تو دیگر نیست ، باور کن که نسل ما بر افتادست
* * * * *
وبال گردنم نعش مرا از دوش خود بردار
مرا بر دار و دور از خود به خاکی بی نشان بسپار
نه می خندم نه می گریم، نه می سوزم نه می سازم
گل پژمرده ام گویی ، چراغی مرده ام انگار
چه بی روحم، چه خاموشم ، که افتادم درآغوشت
شبیه سایه ی سردی که افتادست بر دیوار
همیشه صورت من بود و رقص تیز چاقو ها
همیشه گردن من بود و حلق آویز چوب دار
هراس از دشنه های تشنه از ساتورها یک سو
و ان سو وحشت از شمشیرهای وحشی خونخوار
غروب تا یمن هوهوی باد وگرنه تیکا
و گاهی هم صدای غرنه ی تلخ سگان هار
هیاهوی تبرها را ببین و تک نهال من
و غوغای کمانها ، تیر و یک گنجشک بی آزار
اگر باور نداری حرفهایم را بیا ، هی تو
فقط یک لحظه ، یک لحظه خودت را جای من بگذار
مصیب رضوی - نوشهر
پک به بَرگ که میزند
باد
مسموم و سرنگون
خرابه ی وقت را
درصعود سطح
ارتفاع خاکستر کند
وابعاد نحیف
سلول های انتِحار را
ازدهانه ی دلشوری مذاب
پَرتاب
پرنده پُک
به باد که میزند.
* * * * *
تن
منی دیر پا
در اتمسفر استعاره
با سر و سینه سنگین
به یمن بخور واژه
که ذهن ترکش بی بها
در مصاف چرا
مگر
آیا این همه ذره
این همه گوشت
لامسه م را کور نمی کند
وقتی خلاصه ی من
زبان برای بلعیدن
وشرم عادت
صدور روادید تن
ومن ترس متحرک
حجم تنها
در دایره ی زخم های نوپا
* * * * *
تن تبدار تور
سینه سرد سینا
با سرخوشی جیب های چارقش
هارون
از بارگاه فرعون بازمیگردد.
پیغام قبس
نوک زبانش
باد میکند رویای نیل
اینجاعصای گم شده است
موسی را
به شبانی
گله سامری می برند.
* * * * *
به بهانه ی رد پا ی موسی
سیم زر می بخشد سوداگر یهود
در یاس سایه های سوخته
پای دیوار های گلوله
پدران را چرتی مگر چاره کند
مردان حماسه
پای زیتون ها گریستند
مادران شیون
کودکان سنگ زائیدن
با دستهای که پرتاب شا ن میکرد
بسوی اژده های که ازکیسه موسی
پیشتر رمیده بود
و خواهران
مکافات
تا خیابان ریختند
سروسینه وسربند برادران را
وخانه ی مقدس
باغم قبله ای که پاس میداشت
شکوفه های رنگ ببار داد
در لقاح نخلستان وخیزش دوباره زیتون
موسی طیبی – قائم شهر
فقط سه بار
من همیشه دلم برای سه می سوخت
برای همین، فقط سه بار
تو، سه لحظه منتظرم بودی
سه بار صدایم زدی...
من سیب دوست داشتم
فکر می کردم، زمین سیب ندارد
که سیب های زمین
مانندِ سیب های زمینی اش بی خاصیت است
فقط سه بار بیشتر به سیب گاز زدم
تا سه بار از تو دورتر
و حالا یک عمر...
* * * *
بی چشم داشت ِگندم زارهایِ طلایی موهایت
شالیزارهایِ نیامده ی ِسبز هم، مرا یاد تو می اندازد
برنج هایِ گیس بریده یِ قهوه ای
آبراهه هایِ گل آلودِ تنها و عمیق، هم
شاهزاده یِ نیامدن هایِ بی پایان
(مرا اهلی کن)
*
نه در آسمان ها
که در زمین، هم
روباهی به هیبتِ انسان، تنها نشسته است
که بره کاغذی را گرگی دریده است
*
شاهزاده ای که طلایی نیست موهایت
و چشم ها هم، که آبی نیست
(مرا اهلی کن)
سمانه حسینی - بابل
برای زنی که در پیریز تلفن می زیست دستی نتکاندم
زیر
بارانی
که تمام
صفحه را
گرفته است
پا در پدال کفش می فشارم
ساعت از قرار و
کار از کار...
نمیرسم
به سال پاهام در پاهات
به سا ل خیال دمادم پست شده با باد
به سا ل باد در موهات
شب از تن کنده ام قبل از قبر
شب یلدا به قبر
کرسی به قبر
مرداد از دی سرد تر است اگر
زلف تراشیده باشی
خیال تراشیده باشی
پاک باد را از یاد برده باشی
مرداد از دی سردتر است اگر
نباشی
م ر د ا د ا ز د ی س ر د ت ر است
ضلع افتاب سود نمی کند به من که چند ضلعی و ضلعی در سیبری دارم و ضلعی در نیل
مادر!
بیا دممان را از زیر کفش های ورنی فرعون بر داریم
انقلابیون زیادی را در خودم سقط کر ده ام نگاه کن...
وحی های زیادی پشت گوشم است نگاه کن...
شعر های زیادی را گردن زده ام که قرار بود به هوار بروند نگاه کن...
اما هنوز ایستاده ام و کمی م
ر
د
م
به قولی که به چه گوارا دادم پابندم احمقانست؟
بزنم زیر گوش فرعون احمقانست؟
فرعون به خونم تشنست
فرعون معجزه بلدتر است
دل به خروشان رودخانه میزنم
تو که نیستی
با ماه در معاشقه می زنم
باید چاقویی دیوانه در قلب متن بزنم
اول از خودم بزنم بعد...
یا رود را بگذارم روی کولم برویم سیبری زیر کرسی تمبر به نامه های پوسیدن بلیسیم
تصویرم در اینه زخمیست و خودم
خیالم نیست
سبدم را از نیل برداشتم تا برای تمام سفره های لب نهرین ن ا ن بگیرم
نانوا؟ سوخته بود
نانوایی؟ سوخته بود
گندم زار؟ سوخته بود
اسیاب را هم اب برده بود با همه سنگینی سنگ زیرین و خیال گندم به ارد
سوختن می خوریم
* * * * *
پای اسب را از من بردار
چپ پیراهنم هیزم اتش کرده اند
کسی به ابرها ،سیاه نامه بنویسد
زنان همسایه وسط حیاط تحصن کرده اند
لبهایشان را می گزند
به درخت انجیرته حیاط قسم
سبزی ناپاک در اش می ریزند
اینهمه اسب که در من می دوند
که در من شیهه می کشند
به چه راه رام میشوند
اینهمه یاغی که در انگشتانم زنجیر میدرند
چرا نمی درند
عقل از شمال مورد هجوم عرفا قرار گرفته است و
از جنوب عقلا
و قلب این سرزمین خونین
مستعمره خلیفه مفکور کله خریست
که تو را به نوک بینی ام تبعید کرده است
و مرا به کورترین نقاطی که کر بود
جواد صابر – قائم شهر
بیهوده
ازپلکان بلند آسمان
بالا میروی
دست می تکانی
باران ستاره
خیسم می کند تمام شب.
با آنکه میدانی
صبح درراه است
با آنکه میدانم
نمی مانی...
* * * * *
نوستالژی
هزارترانه بر آشیان حنجره
پرفرومی ریزد
وبیتوته ممتدپندارهای فرتوت
دست تسلی را
به آستین می کشاند
درکنج ناگزیری.
برگ های صاعقه را
ازشاخه های دوردست
حادثه بازمگیر
که آخرین وحی
بشارت رسالت پاییزی می داد
در آنسوی میعاد
* * * * *
سایه هایی که دربسترجاده
قد می کشندو
گل سرخی پژمرده
که در قاب قالی کهنه اتاق
برجای مانده است...
یعنی که
تورفته ای و
بارانی نگاه مراهم برده ای
که اینک
حتی تا اولین کوچه
برای چشم انتظاری
فرصتی باقی نیست.
ناصر نعمتی - بابل
( این نامه را کسی می نویسد که در روسری اش گره خورده است )
می خواهم درخت باشم ، زمین را بگیرم
تا آسمان بروم
و بر فراز تمام آب های غمگین جهان را ، لودگی کنم
می خواهم یک شعر عاشقانه باشم زیر نور ماه
در کنار سواحل غمگین دریای خزر
و تمام سوء تفاهمات جهان را بر طرف کنم
اما چه کنم این جا شب است –
کودکمان دارد در تب می سوزد
و من از تاریکی واهمه دارم –
هرچه سریع تر به خانه بیا
* * * * *
وقتی به خواب می روم
کسی در جای من می نشیند
که گاهی وقت ها از تاریکی می ترسد
و گاه شبیه ژنرال های مست
مسئولیت تمام انفجار های جهان را بر عهده می گیرد
گاهی بی تفاوت از کنار زندان شهرمی گذرد
گاه به خانه های غمگین شهر خیره می شود . . .
چیزی برای اثبات اینکه من باشم نیست
اما مدتی ست در ضمیمه ی هر خوابم
خیابان ها شیب تندی دارند
گاهی گریه می کنم
گاهی از او می ترسم
گاهی کنارش می نشینم و به حرف هاش گوش میدهم
زهرا نظام زاده – زیرآب
وحی نازل شده و حضرت جرجیس منم
عقل من نطفه شیطان زن ابلیس منم
النکاح وسنتی سفره پراز چشم حسود
خطبه عشق منو وسوسه جاری شده بود
عاشقان سیب به روی سر من سابیدند
۴٠کلاغ امده بر روی تنم خوابیدند
سیب سابیدی و روی سرمن کرم افتاد
گوشتم پوستم و باور من کرم افتاد
شیر مادر به گمانم که حرامم کردی
سند خانه ابلیس به نامم کردی
شیر مادر بدهیدم که به ان معتادم
زن ابلیسم و( از هر دو جهان ازادم)
لب به لب کورهَُ دوزخ پر سیب است ببین
روی انگشت نچرخان بگذارم به زمین
اقراءباسم به شب وسوسه و بانگ سکوت
اقراءباسم به خدا بین دو دستان قنوت
خسته است اتش دوزخ و امان میخواهد
تن گلدسته این شهر اذان میخواهد
دل لگد گشت و حج فقرا باطل شد
ناخدا نوح بیا کشی مان در گل شد
کوش عیسا که یک شهر شفا میخواهد
اژدها مرده ولی کفر عصا میخواهد
شهر کفر است که دی شیخ و چراغ امده است
باغبان با تبر سرخ به باغ امده است
بت شکن رفته و بتها همه دل تنگ شدند
مردم شهر مجسمه ایی از سنگ شدند
ما به خال لب بی خال گرفتار شدیم
چشم بیمار که دیدیم همه هار شدیم
دل صد تکه ما پیرهن عثمان شد
به گمانم همه شهر ابوسفیان شد
گرگ درنده ایی از نطفه قابیل هستیم
سنگ خوردیم که امروز ابابیل هستیم
بالگدهای تو براب که طوفان نشود
یوسف مصر دگر یوسف کنعان نشود
کشتی نوح به من خورد وطوفان شده است
گفته بودند خزر عاشق عمان شده است
بسم الله نگویید که من جن شده ام
عقل من نطفه شیطان شد و مومن شده ام
سکه زرد که نه نقره داغم بدهید
زن ابلیس شدم تاکه طلاقم بدهید
تا طلاقم بدهی مهریه ام بغض شده
کشتی عشق شکست و دیه ام بغض شده
دیه این ابر پراز اشک به باران نرسید
شب دراز است چون از بانگ خروسان ترسید
گندم عشق که در قلب شما نان نشود
هر که گفت اشهدانّ که مسلمان نشود
اشهد اانُّ به خودکار که بغضش ترکید
اشهداانُّ به یک کاغذ بی خط سفید
اشهدانُّ به دور هوست چرخیدم
ربک السوز و نفس با نفست چرخیدم
صیغه باطل شده اما زن ابلیس سکوت
وحی نازل شده و حضرت جرجیس سکوت
الهام قریشی_بابل

